صوت دل

شهر شب صوت دلهای بی صداست

                                               غربت شب ناله تلخ دلهاست

بیا با آواز من

                  گریه های بی صدا

دستهامون پر بکشه

                          تا به خونه خدا

درد دل

کاش از غم و درماندگی میشد رها شد

                                                   از بی کسی دل مردگی میشد رها شد

کاش از همه "دلتنگی و دلبستگی ها

                                                   یا    از   تمام  دنیا        میشد رها شد

فکر من

این روزها به این فکر میکنم

                                    این از بدی ابرها نیست

                                    که  ماه  را  می پوشاند

                                                                  تا جهان را تاریک کند  

                              بلکه از...........

دل من

دل من تنهای تنهاست توی این دنیای نامرد
دل تو قد یه دریاست توی این کویر دلسرد


دستاتم مثل دلت سرد چشم من پر از تمنا

دستمو پس زدی و باز من شدم تنهای تنها


توی اون نگاه اول یه چیزی توی چشات بود

یه چیزی مثل یه احساس که دل سردمو لرزوند


گم شدم تو شب چشمات که نگی اون بیوفا بود

آخه دل لایق عشقت مست عطر نفسات بود


حالا من تو این جزیره تو دلت تو آسمونا

قلب تو صدامو نشنید توی اوج آسمونا


تنها موندم تو جزیره قایقم مونده به ساحل

تو بیا که من نمونم تنهایی با درد این دل

 

تنها

 

                                       

شب ...

شب ...

شب خالی است

ستاره ها کورند

فرشته ها خوابند

همه چیز در غفلتی عمیق فرو رفته است

و من چه ملتمسانه باز هم آنها را صدا کردم

و هیچ کس را پاسخی نیست

حتی کسی هم نمی شنود

گویا خدا هم خوابیده است

***

           گناهکار منم ،  (آری .. گناهکارم من ! )  

           که در این قحطی محبت

           دل به فانوسکی تنها خوش کرده ام و

           از او وعده ی آفتاب  می خواهم

 تا شاید

 اثباتی بزرگ باشد بر وجودم

و بی اینکه لحظه ای  باندیشم که چیزی نیستم

                                          خدا را صدا کرده ام .                          

                                                      

                                                                                           

              

 

تــــــــو کیستی

تــــــــو کیستی که من اینگونه بی تــــــو بی تابم

با من بگو از عشق

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تــــــــو چیستی که من از موج هر تبسم تــــــــو

بسان شقایق سر گشته روی گردابم

عشق...  

عشق...   

 ....

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را ازدست داده است.

ای کاش عشق را زبان سخن بود.

 هزار کاکلی شاددر چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من.

ای کاش عشق را زبان سخن بود.

آن که می گوید دوستت می دارم

دل اندوهگین شبی است

که مهتابش را می جوید.

ای کاش عشق را زبان سخن بود

 هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

 عشق را...

ای کاش زبان سخن بود

دوست داشتنی

 

اگر کسی را دوست داری رهایش کن

بسوی تو برگشت از ان توست

و اگر بر نگشت از اول برای تو 

                                                                              ویلیام شکسپیر

فرشته ای برای تو

                     

فرشته ای برای تو

برایت یک فرشته می فرستم

تا شب و روز

همیشه نگاهدارت باشد

تا همه غمهایت

را تعریف کنی برایش

فرقی ندارد چه غم

چه نگرانی

خشم یا عصبانیت

باور کن

او تو را کمک می کند

همه چیز را

خیلی سریع

درست می کند

می گیرد

دستت را

هنگامه سقوط

نگاه می دارد تو را محکم

و نزدیک توست

با تمام سخاوتش

و آن را تقدیم تو می کند

تو تنها باید باور کنی

که او با توست

همه چیز آرام است

باید این را بدانی

چراکه این فرشته

همواره با توست


مرا ببوس مرا ببوس



مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

مادر

مادر

 

مادر!

از كوه بالا رفتم

به دنبال پرنده اي گشتم

پرنده ي خود را در قفس ديگري ديدم

سكه هايم را درآوردم

گفتم: پرنده ام

گفتند: زمان تو سپري شد

به دنبال ديگري باش

گفتند: معشوق تو تب آلود است

و فردا خواهد مرد

نزد چوب فروشان رو

سفارش تابوتي كن

قفل زريني را

بر آن نصب كن

با كليدي از ياقوت

و اكنون با شگفتي بنگر

دو جسد و يك تابوت

چه كسي عاشق نشد هرگز؟

چه كسي دوست نداشت هرگز؟

چه كسي از ميان قلبش

پروردگار نرفته هرگز

به انار انارستان بنگر

چگونه پر از دانه است

ستارگان بالا نيز

دوست داشتني هستند

تا قله كوه رفتم

و دشت و دره را ديدم

و گفتم: خوش آوردي

نسيم، باد سرزمينم را

اگر رودخانه طغيان ورزد

اگر وادي غرق گردد

با دست هايم پلي مي سازم

مي گويم: مادر!

ابريشم را پهن كن

و گل ها را روي من انداز

كه من كشته عشقم

در آتش عشق مي سوزم مادر!

معشوقم كوچ كرده است

باشد تا بازگردد

راز ميان ما اكنون

نزد ديگري است اما

اگر برگي نخواهم يافت

بر بال پرندگان خطي مي نويسم

وگر جوهر نخواهم يافت

از اشك ديده بهره مي جويم

اي رونده سوي آن كوه

مرا آبي ده

تشنگي باعث كلامم نيست

به خدا، يك نسيم باد كافي است

تا نقاب از روي افتد

تا با چشم

چهره ي تو را بينم

عشق بر من حرام است

عشق بر من حرام است

 

عشق بر قلب تاريكم حرام شد

و عاشق از قلب آگاه تر

اگر به چهره مليح ديده بگشايم

به خود مي گويم:

شايسته آن است تا دوري گزينم

و گر همراه روندگان مجد، گام بر نمي داشتم

عاشق مي شدم

و مشتاق مي گشتم

و خواب مي ديدم

سوگند

سوگند

 

به خدا سوگندت مي دهم

اي قلب من

با عشق خود همدمي كن

و شكواي خود را از خالقت مخفي ساز

زيرا راز داري بر ذمه عشاق است

و آنگاه كه آشكار گردد

شوق ها هلاك يابند

اين است قلب من

اين است قلب من

 

اين است قلب من

تحت امر

قلب من

اين است سرّ من

باسرّ آشكار من

اين است هوشياري من

از مستي ام آگاهم كند

اين است كه برخي از من

با برخي از من آشكار است

 

میمیرم برات

میمیرم برات نمیدونستی میمیرم بدون تو  چشات

 

 

رفتی از برم تو نمیدونستی دلم بسته به ساز صدات

 

 

ارزوم که ندونستی که من میمیرم برات

ماه من, غصه چرا  

 ماه من, غصه چرا!؟ 


ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟1 چرا !؟!


ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟1 چرا !؟!

خدا

 
خدا
 
 
 
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
 
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
 
بشکن سر من، کاسه ها و کوزه ها را
 
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
 
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
 
رنگین کمان را، به سر زلف توبستند ...

تو میرِ عشقی،
عاشق بسیار داری
 
پیغمبری، با جان عاشق كار داری
 
امشب تمام عاشقان را دست به سر كن
 
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن ...

محمد صالح اعلاء

گمشده

کجای این جنگل شب پنهون شدی خورشیدکم؟

پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم؟

چرا به من شک می کنی؟ من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟

پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو؟

گریه نمی کنم، نرو، بغض نمی کنم، بشین

حرف نمی زنم، بمون، آه نمی کشم، ببین

سفر نکن خورشیدکم، ترک نکن منو، نرو

نبودنت مرگ منه، راهی این سفر نشو

نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه

بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه

نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از تو صدام

صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام

اگرچه من به چشم تو کمم، قدیمی ام، گمم

آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم

گریه نمی کنم، نرو، بغض نمی کنم، بشین

حرف نمی زنم، بمون، آه نمی کشم، ببین

شعرعیدانه

بهاریه های نوروزی ( یك )

جیک جیک های عاشقانه

پیچیده است در خود و زمین ناله می كند

از درد زایش یك زایمان …

فصلی كه سر سبد فصل های دیگر است

دیده گشوده است در دامان مادرش زمین

عمر سفید زمستان به سر رسیده است

از راه رسیده است بهار

با قامتی به بلندای درخشان كاج

و دشت های یخ زده و خراب، كه بیدار گشته اند

در گردش زمین و زمان …

و روئیده است یك اتفاق سبز

كوهها كه مشت مشت شده اند در كنار هم

باران كه سرازیر می شود، باز می شود مشت های كوه

و آب از شیار انگشتان دست كوه جاری می شود

و من كه خودم را درمیان شیار انگشتان دست كوه گم كرده ام

آن دور دستها، بستر زمین همه رنگین شده است

و چشم كه می گشایم این همه زیبایی خیره كننده است!

سرخ … سوسنی … نارنجی … گلابی …

گلهای یاس و لاله و شقایق، كه بر دامن زمین سبز شده اند…

 

بهاریه های نوروزی ( دو )

جیک جیک های عاشقانه

اینك شاخه های لخت درختان كه پر بار گشته اند

جا داده اند یك زوج گنجشكی را كه سر داده اند

جیك جیك های عاشقانه …

و كشتمندی كه در زیر سایه درختی نشسته است

قسمت می كند ضیافت ساده ی خوانی را با زن جوان

سوگند می خورند به پیمان مقدسی كه با هم بسته اند

گنجشكها جیك جیك های عاشقانه را از سر گرفته اند

و ته مانده ای خوان را به منقار می كشند

همه چیز زندگی را از سرگرفته و سبز شده اند

و من مانده ام در قاب سبز رویاهای خویش

كه در فراسوی دشت های سبز بیكران

در انتظار رؤیت رویت همچنان به انتظار مانده ام …

 

بهاریه های نوروزی ( سه )

آفتاب اینك اندك اندك جان گرفته است

و حس برتری جویی اش یك بار دیگر بر سر زبانها افتاده است

زمین دوباره آهنگ همنوا شدن با آفتاب سر داده است

تا دشت های سبز به نفس نفس بیفتد …

و آفتاب حقیقت سوزان و سوزاننده اش را به اثبات برساند

و تو همچنان در هاله ای از ابهام فرو رفته ای …

كه من باید حقیقتی را برایت روشن سازم

كه چرا گنجشكها جیك جیك می كنند؟!

گندمهای سبز به زردی گراییده اند

و درختان تاراج حاصل عمرشان را به دست باغبان پیر به نظاره نشسته اند

نامزدها، بیرحمانه گل ها را به یكدیگر هدیه می دهند

آیا این برای تو كافی نیست؟

اگر گذرت به این طرف بیفتد، پنجره به رویت باز است

یگانه درخت سرو وسط حویلی كه یادگار سالهای كودكی ماست

می ترسم تا تو اگر بیایی، باد به بازی گرفته اش باشد

همه چیز می خواهند خودشان باشد

و من هنوز در رویاهایم با تو بودن را تجربه می كنم

حالا شبحی مقابلم ایستاده كه بزرگ شده خاطرات كودكی ام است

پیاله خالی قهوه در روزهای معتدل بهاری در انتظار قطرات باران است

همه چیز رنگ عوض كرده است، حتی قهوه …

دیوارهای خاكستری سبز شده است

و آفتاب می تابد و برای عبور از غروب

قطره قطره رنگ می بازد …

و به طلوع می اندیشد

می خواهم آخرین شعرم را در اولین روز سال پیشكش تو كنم

تا در تنهایی ترین تنهایی ات

آهسته اما برای خودت زمزمه كنی